ما یقول الشیعه ؟شیعه یدع کل مسلم الی التعقل
|
||
حزن کشنده در زندگی
وقتی انسان به خاطر حادثهای که قرنها از وقوع آن گذشته است، اندوهگین میشود، نیازمند آن است که این اندوه را به خوبی برای خود توجیه کند تا به عنصر کارآمدی در زندگی او تبدیل شود. معنا ندارد که انسان به واسطه عقیده و ایمان و ولایت، برای حادثهای بگرید که در گذشته تاریخی اتفاق افتاده است، حال آن که انسان در زندگی خود با فجایعی به مراتب دردناکتر از حادثه عاشورا روبهرو میشود و همچنین مردمی که از نظر عقیدتی و انسانی با آنها رابطه دارند با حوادثی وحشتناکتر از آن دچار هستند و او هیچ توجهی به آن ندارد. اگر چنین باشد بدان معناست که اندوهگین شدن انسان برای امام حسین(ع) یک اندوه رسالتمدارانه و انسانی نیست، بلکه یک اندوه واکنشی و ناآگاهانهای است که وقتی انسان با مصایبی شبیه مصیبت کربلا روبهرو میشود او را برنمیانگیزد. از این رو باید این اندوه را برای خودمان تفسیر کنیم تا دریابیم که این حزن و اندوه یک حزن فردی نیست، بلکه اندوهی است که به همه قضایای مصیبتبار دنیای کنونی ما نظر دارد. در دنیای کنونی مردم به خاطر اسلام تحت فشار قرار دارند و به جهت التزام به آزادی اعطایی اسلام جان خود را از دست میدهند و به خاطر عدالتی که راز حرکت اسلام است کشته میشوند.
ما امام حسین (ع) را دوست داریم، به او و برادرش عشق میورزیم، پدر و مادر و جدش و ائمه معصومین را دوست داریم و منتظر ظهور فرزندش حضرت مهدی (عج) هستیم تا جزو لشکریان او شویم. منتظریم او بیاید تا زمین را همانگونه که از ظلم و جور لبریز گشته است از عدل و داد سرشار سازد. ما از آن روی امام حسین (ع) را دوست داریم که او خداوند را دوست دارد. ما خانواده او را از آن جهت دوست داریم که آنان خداوند را دوست دارند. ما از آن روی به آنان عشق میورزیم که آنان پرچمداران رسالت اسلام بودند و در راه خدا جهاد کردند و هر چیزی را که خداوند به ایشان عنایت کرده بود در این راه فدا کردند. از این رو دوست داشتن ایشان جنبه فردی ندارد، به جهت قرابت نیست و یک دوستی معمولی به شمار نمیآید. بلکه وابستگی ما به مبانی قیام امام حسین (ع)، دوست داشتن آن حضرت را ایجاب میکند.
امام حسین (ع) خواهان اصلاح امت اسلامی بود، نه اصلاح خانواده یا قریه. اصلاح در سطح تمام امت اسلامی نه آن کشوری که انسان بدان تعلق دارد. امام حسین (ع) قیام کرد تا به ما بگوید: از طریق اسلامی که جدّم رسول خدا (ص) آورد به قضایای امت اسلامی بیندیشید و نابسامانیهای آن را اصلاح کنید. به قضایای امت اسلامی فکر کنید تا هر یک از شما مسلمانی شود که تمام دغدغههای اسلام و مسلمین را به دوش خود میکشد. در تعصبات فردی و خانوادگی و ملّی و قومی خود اسیر نمانید. در تمام گسترههای انسانی که مسألهای برای اسلام و رسالت و انسان وجود دارد، علمدار رسالت اسلام باشید. وقتی که به گستره امت اسلامی بیندیشیم، به مسائل و قضایای کوچک در مقایسه با قضایا و مسائل مهم و اصلی خواهیم اندیشید. برای مثال هرگاه بخواهیم از قضیه آزادی صحبت کنیم باید به آن بر اساس رابطهاش با دنیای اسلام و بلکه تمام دنیا بپردازیم. آزادی آن نیست که ما به سودی برسیم ولی دنیای اسلام دچار خساوت و زیان شود. یعنی در این باره باید پیوندی کامل با دنیای اسلام داشت. اگر این پیوند را درست درک کردیم به نقش خود پی خواهیم برد. آنگونه رسولخدا (ص) فرمود: «مثال مؤمنان از نظر مودت و مهربانی مثل بدن واحد است که اگر عضوی از آن به درد آید باقی اعضا با شب بیداری و برافروختگی با آن همنوایی میکنند.» درست مثل بدن خودت. تمام اعضای بدن تو هر کدامشان راحتی و سلامت خود را جز از طریق راحتی و آسایش باقی اعضا نمیخواهند. اگر مرض تمام اعضای انسان را فرا گرفته باشد انسان نمیتواند فقط به درمان دست خود فکر کند و همینطور نمیتواند با دوایی که مخصوص دست است باقی اعضای بدن خود را درمان کند. بلکه هنگام گرفتن دارو باید تحقیق کند که این دوا اثرات منفی برای باقی اعضای بدن انسان دارد یا ندارد. به همین دلیل بعضی از افراد نزد پزشک میروند و به او میگویند: این دارو برای بیماری خوب بود ولی برای معده یا قلب دستگاه عصبیام ضرر داشت. پس باید به دنبال دارویی بود که بیماری را درمان کند ولی بیماریهای تازهای را نیز به وجود نیاورد. همین گونه وقتی میخواهیم به مسائل امت اسلامی بیندیشیم، باید به گونهای به حل مشکلات کشور و منطقه خود بیندیشیم که برای قضایای مهم و اصلی امت اسلامی اثر منفی نداشته باشد. ما به این مسأله در بسیاری از قضایای عمومی خود روبهرو هستیم. فقط به حل مشکلات لبنان میاندیشیم ولی بدور از مشکلات سایر عربها و سایر مسلمانان جهان. به مشکلات عراق به دور از مشکلات عربی و اسلامی که از ناحیه استکباری ایجاد شده است میاندیشیم. هیچ مشکلی حل نخواهد شد و ریشهکن نخواهد شد مگر اینکه بتوانیم آن را با مشکل اصلی که باعث و بانی سایر مشکلات است ربط دهیم. در غیر این صورت راهحلی برای ما متصور نخواهد بود و اگر راهحلی هم ارائه شود صرفاً یک آرامبخش است. حل کردن مشکل با آرام کردن آن خیلی فرق دارد و درمان کردن بیمار با آرام نمودن موقتی درد او تفاوت دارد.
وقتی که میخواهیم درمان را بیاغازیم ممکن است دردناک باشد ولی پس از مدتی آرام خواهد شد. از این رو دوست دارم بگوئیم امروز خیلی ضرورت دارد که از سخن جاودانه امام حسین (ع) الهام بگیریم که فرمود: «برای اصلاح در امت جدّم قیام کردم.» امام حسین (ع) در قیام و انقلاب خود تمام گستره اسلامی را میدید. از این رو مخالفت او با یزید به خاطر این که یزید به عنوان خلیفه در شام قرار دارد نبود. چرا که در آن زمان امام حسین (ع) در مدینه به سر میبرد. پس آیا میتوان گفت که این مسأله ارتباطی به او ندارد. چرا که اهل حجاز با اهل شام کاری ندارند و هر کس باید به امور و مشکلات خاص خود بپردازد. آیا اکنون چنین منطقی در بسیاری از کشورهای اسلامی وجود ندارد که هر کشوری میخواهد فقط به حل قضایا و مشکلات خود بپردازد حتی اگر به ضرر مسائل مهم امت اسلامی تمام شود؟
امام حسین (ع) اینگونه نمیاندیشید. او یزید را فقط به صورت والی حجاز نمیدید که میشود او را عزل کرد تا مشکل حل شود. امام حسین (ع) او را فقط والی شام نمیدید بلکه او را خلیفه تمام مسلمانان میدید که رفتارهای ناشایستش اثر منفی روی رفتارهای تمام امت اسلامی به جای میگذارد و نوع مدیریت او اثر منفی بر تمام مسؤولیتها و موقعیتهای دنیای اسلام به جای میگذارد. بر این اساس امام حسین (ع) مشکل یزید را مشکل تمام امت اسلامی میدید نه گروهی خاص. زیرا یزید در جایگاه حاکمیت دارای صلاحیتهای گسترده قرار داشت، حال آن که هیچگونه شایستگی فکری و اخلاقی و معنوی که این موقعیت را برای او توجیه کند نداشت.
بر این اساس امام حسین (ع) دریافت که باید صدای خود را بلند کند، هر چند که بعضی از مردم صدای او را نشنوند. زیرا صداها خفه شده بودند و وضعیت طوری شده بود که هر کسی میگفت: وقتی که قدرت دولت بیش از قدرت افراد است ما چه کاری میتوانیم انجام دهیم؟ گویا باید تسلیم دولت میشدند. هر کس دیگری را به قطع حقوق و ویران شدن خانهاش تهدید میکرد. بدین ترتیب حکومت یزید توانست جامعه اسلامی را که شامل هواداران، مخالفان ساکت و بیطرفان عافیتطلب میشد به زیر سلطه خود درآورد. پس شرایط به گونهای بود که باید صدایی بلند میشد و حرکتی صورت میگرفت تا جامعه را تکان دهد و ذهنیت تازهای را بیافریند و کسانی را که هیچ امکاناتی در اختیار نداشتند به شجاعت وا دارد. زیرا آنان کسی را نمیدیدند که حرفی بزند و صدایی برآورد و مسأله را به درستی مطرح کند.
حرکت اسلامی برای تغییر ذهنیت اسلامی بود
حرکت امام حسین (ع) برای رسیدن به یک پیروزی بزرگ نظامی نبود، بلکه میخواست ذهنیت اسلامی را فتح کند و آن را به سوی آزادی و عدالت و شیوه درست اسلامی سوق دهد. لذا به مسلمانان خاطر نشان کرد که آنان امت حضرت محمد (ص) هستند و جامعه اسلامی دچار فساد شده است و او برخاسته است تا این وضعیت را اصلاح کند و مسلمانان هم باید از او پیروی نمایند. لذا مسأله امر به معروف و نهی از منکر را مطرح کرد. زیرا امر به معروف و نهی از منکر یک نظارت اجتماعی عمومی است که در آن هر مسلمانی به یک پاسدار تبدیل میشود و هر شهروند مسلمان، پاسدار ارزشها و روش دینی زندگی مردم میشود. پس هر مسلمانی پاسدار مسائل مهم امت اسلامی است که گروههایی سعی در ضدیت با آن دارند. این مسأله امر به معروف و نهی از منکر نامیده شده است که خداوند مردم را به سوی آن دعوت نموده است تا مردم گروه قدرتمندی را آماده سازند تا آنها امر به معروف و نهی از منکر کنند: «ولتکن منکم أمة یدعون إلی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر» (آل عمران/10) چرا که سلامت جامعه در دعوت به معروف و رویارویی با منکر که میتواند زندگی جامعه را از نظر فکری و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ساقط کند، نهفته است.
هنگامی که امام حسین (ع) این مسأله را مطرح کرد، برای این بود که خردهای مردم را به این عناوین بگشاید و ارواح آنان را به حس کردن این امور وادارد. او در روش خود از موضع خشونت رفتار نکرد. بلکه مردم را چنین مورد خطاب قرار داد: «من قبلنی بقبول الحق فالله أولی بالحق». گویا میخواست به مردم بگوید که به سخنان و طرحها و موضعگیریهای من بیندیشید و در خود من غرق نشوید، بلکه در خطی که برای شما مطرح کردهام و واقعیتی که تمام نابسامانی آن را برای شما مطرح کردهام غرق شوید و هر کسی که نپذیرد، گویا حقی را که من آوردهام رد کرده است. من صابرانه در راهی گام نهادهام که روزی همه مردم بدون عقبنشینی و مشکلی بدان روی خواهند آورد. ولی من در هر حالی، همواره از کلمه حق پیروی میکنم. لذا وقتی که سپاهیان یزید آمدند تا با امام حسین (ع) بجنگند و او را به شهادت برسانند، در آن روز در برابر ایشان ایستاد و برایشان خطبه خواند تا اینکه حرف حق را بشنوند و از تعصبات خود خارج شوند و در فضای توافق و انسجام بین اندیشه و عمل قرار گیرند. زیرا امام حسین (ع) همچنان که فرزدق به او گفته بود حقیقت مردم را میدانست که «دلهایشان با تو و شمشیرهایشان علیه توست.» امام حسین (ع) کوشید که شمشیرهای ایشان را در راستای دلهایشان قرار گیرد و سعی کرد که بین عمل و اندیشه آنان هماهنگی به وجود آورد. زیرا مشکل بسیاری از مردم این است که خدا و شیطان را با هم دوست دارند. لذا وقتی که منافعشان اقتضا کند، ضمن حفظ محبّت قلبی خود در مسیر جنگ با خدا و پیامبرش نیز گام مینهند.
صبر در حق
امام حسین (ع) میکوشید که دلها را باز کند، در حالی که رهبران یزیدی سعی در بستن دلهای مردم داشتند. لذا میبینیم که پس از پایان یافتن سخنان امام حسین (ع)، شمر بن ذیالجوشن میایستد و به امام حسین (ع) میگوید: «ما نمیفهمیم که تو چه میگویی، ولی بهرحال به حکومت عموزادگان خود گردن بنه» یعنی اینکه ما آمادگی شنیدن و فکر کردن به گفتههای تو را نداریم؛ زیرا مسأله ما باور نیست بلکه سود و منفعت است. مسأله این نیست که راه ما حق است یا باطل، خوب است یا بد. بلکه قضیه این است که به مال و منال دست پیدا کنیم و به پست و مقام برسیم.
از این رو نباید به بررسی مسائل کنونی بسنده کنیم بلکه باید حال و آینده را با هم به خوبی بررسی کنیم. این مسأله از فرمایش امام حسین (ع) قابل برداشت است که فرمود: «من ردّ علی هذا أصبر» پس باید حرف را بزنیم هر جند که دنیا آن را نپذیرد. زیرا روزی خواهد رسید که مردم به صورت بهتری با قضایا روبهرو خواهند شد. زیرا اگر شرایط فعلی به گونهای باشد که عرصه بر شما تنگ گردد، آینده، گشایشهای بیشتری را برای شما به وجود خواهد آورد پس هر چه که شرایط دشوار باشد حرف حق باید زده شود. حق مثل چنین است. زیرا همانگونه که جنین جز با گذشتن نه ماه به تکامل نمیرسد، حق هم همینطور است که نیازمند سالها رشد و گسترش است و نسلهایی باید بگذرد تا حق روشن شود و قوام گیرد. تمام مسأله این است که طوری حرکت کنیم که در اندیشه و روح و وحدت و قوت و نداهای خداخواهی و حقطلبی، حق رشد خود را از دست ندهد.
اگر میخواهیم که عاشورا همچنان بالنده و پویا باقی بماند باید طوری حرکت کنیم که عاشورا برای خدا و پیامبر (ص) و اسلام حفظ شود و عاشورا برای تمام نسلها به عنوان فریاد آزادی و عدالت باقی بماند. اگر بعضیها بخواهند به مردم ستم کنند و ستم خود را برایشان تحمیل کنند، در این شرایط راه عاشورا خودنمایی میکند.
شهادت مولی الموحدین حضرت امیراامومنین علی علیه السلام بر عموم مسلمانان تسلیت باد.
شهادت و وصیت امام على علیه السلام
علامه طبرسى گوید: على علیهالسلام شصت و سه سال زندگانى کرد، ده سال پیش از بعثت، و در سن ده سالگى اسلام آورد. و پس از بعثتبیست و سه سال با رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم زندگانى کرد، سیزده سال در مکه پیش از هجرت در امتحان و گرفتارى به سر برد و سنگینترین بارهاى رسالت آن حضرت را به دوش کشید، و ده سال پس از هجرت در مدینه در دفاع از حضرتش با مشرکان جنگید و با جان خود او را از شر دشمنان دین نگاه داشت، تا آنکه خداى متعال پیامبر خود را به سوى بهشت انتقال داد و او را به بهشت آسمانى بالا برد و على علیهالسلام در آن روز سى و سه ساله بود، و بیست و چهار سال و چند ماه حق او را از ولایت غصب کردند و او را از تصرف در امور بازداشتند، و آن حضرت در این دوران با تقیه و مدارا مىزیست، و پنجسال و چند ماه خلافت را به دست گرفت و در این سالها گرفتار جهاد با منافقان از ناکثین و قاسطین و مارقین (اصحاب جمل و صفین و نهروان) بود چنانکه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم سیزده سال از روزگار نبوت خود را ممنوع از پیاده کردن احکام آن و ترسان و محبوس و فرارى و مطرود بود و نمىتوانستبا کافران به جهاد پردازد و از مؤمنان دفاع کند، سپس هجرت کرد و ده سال پس از هجرت با مشرکان به جهاد پرداخت و گرفتار منافقان بود تا خداوند او را به سوى خود برد…
آن حضرت در شب بیستیکم ماه مبارک رمضان سال چهل هجرى با شمشیر به شهادت رسید. عبدالرحمن بن ملجم مرادى شقىترین امت آخر زمان – لعنة الله علیه – در مسجد کوفه او را ضربت زد .
حسن و حسین علیهم السلام به امر آن حضرت مراسم غسل و تکفین او را عهدهدار شدند و بدن شریفش را به سرزمین غرى در نجف انتقال دادند و شبانه پیش از سپیده صبح در همان جا به خاک سپرده شد. حسن و حسین و محمد پسران آن حضرت علیهالسلام و عبدالله بن جعفر رضى الله عنه وارد قبر شدند و بنا به وصیتحضرتش اثر قبر پنهان گردید. این قبر پیوسته در دولتبنىامیه پنهان بود و کسى بدان راه نمىبرد تا آنکه امام صادق علیهالسلام در ولتبنىعباس آن را نشان داد. (۱)
وصیت امام على علیهالسلام در بستر شهادت
هنگامى که ابن ملجم – که خدا لعنتش کند – او را ضربت زد حضرتش به حسن و حسین علیهمالسلام چنین فرمود: «شما را به تقواى الهى سفارش مىکنم و اینکه در طلب دنیا بر نیایید گرچه دنیا در طلب شما برآید، و بر آنچه از دنیا محروم ماندید اندوه و حسرت مبرید و حق بگویید و براى پاداش (اخروى) کار کنید و دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید.
شما دو نفر و همه فرزندان و خانوادهام و هر کس را که این نامهام به او مىرسد سفارش مىکنم به تقواى الهى و نظم کارتان و اصلاح میان خودتان، چرا که از جدتان صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: «اصلاح میان دو کس از انواع نماز و روزه برتر است.»
خدا را خدا را درباه یتیمان در نظر آرید، هر روز به آنان رسیدگى کنید و حتى یک روز دهان آنان را خالى نگذارید و مبادا در حضور شما تباه شوند.
خدا را خدا را درباه همسایگان در نظر دارید، که آنان سخت مورد سفارش پیامبرتان هستند، پیوسته به همسایگان سفارش مىکرد تا آنجا که پنداشتم آنان ارث بر خواهد نمود.
خدا را خدا را درباره قرآن یاد کنید، مبادا دیگران به عمل به آن بر شما پیشى گیرند.
خدا را خدا را درباره نماز یاد کنید که آن ستون دین شماست.
خدا را خدا را درباره خانه پروردگارتان یاد کنید، تا زنده هستید آن را خالى و (خلوت) نگذارید; که اگر این خانه متروک بماند دیگر مهلت نخواهید یافت.
خدا را خدا را درباره جهاد در راه خدا به مال و جان و زبانتان یاد آرید، و بر شما باد به همبستگى و رسیدگى به یکدیگر، و بپرهیزید از قهر و دشمنى و بریدن از هم. امر به معروف و نهى از منکر را رها نکنید که بدانتان بر شما چیره مىشوند آن گاه دعا مىکنید ولى مستجاب نمىگردد.
اى فرزندان عبدالمطلب! مبادا شما را چنان بینم که به بهانه اینکه امیرالمؤمنین کشته شد دستبه خون مسلمانان بیالایید; هش دارید که به قصاص خون من جز قاتلم را نباید بکشید; بنگرید هر گاه که من از این ضربت او جان سپردم تنها به کیفر این ضربتیک ضربتبر او بزنید و این مرد را مثله نکنید. (۲) چرا که از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم که مىفرمود: «از مثله کردن بپرهیزید گرچه با سگ هار باشد.» (۳)
از وصیت دیگر آن حضرت پیش از شهادت و پس از ضربت زدن ابن ملجم ملعون: «وصیت من به شما آن است که چیزى را با خدا شریک مسازید، و به محمد صلى الله علیه و آله و سلم سفارش مىکنم که سنت او را ضایع مگذارید. این دو ستون را به پادارید و این دو چراغ را افروخته بدارید، و تا از جاده حق منحرف نشدهاید هیچ نکوهشى متوجه شما نیست. من دیشب یار و همدم شما بودم و امروز مایه عبرت شما گشتهام و فردا از شما جدا خواهم شد. خداوند من و شما را بیامرزد. اگرزنده ماندم خودم صاحب اختیار خون خود هستم و اگر فانى شدم فنا میعادگاه من است، و اگر بخشیدم بخشش مایه تقرب من به خدا و نیکویى براى شماست; پس شما هم ببخشید «آیا نمىخواهید که خدا هم شما را ببخشاید؟» (۴) به خدا سوگند هیچ حادثهاى ناگهانى از مرگ به من نرسید که آن را ناخوش دارم، و نه هیچ وارد شوندهاى که ناپسندش دانم; و من تنها مانند جوینده آبى بودم که به آب رسیده، و طالب چیزى که بدان دستیافته است; «و آنچه نزد خداستبراى نیکان بهتر است» (۵) و (۶)
از این که فرمود: «به خدا سوگند هیچ حادثهاى ناگهانى از مرگ به من نرسیده که…» معلوم مىشود که امام علیهالسلام پیوسته از روى شوق در انتظار شهادت به سر مىبرده و مىدانسته است که آنچه پیامبر راستگوى امین صلى الله علیه و آله و سلم به او خبر داده ناگزیر فراخواهد رسید چنانکه قیامت آمدنى است و شکى در آن نیست و وعده او ترک و تخلف ندارد و آن حضرت با دلى پر صبر در انتظار آن بود و – بنا به نقل گروهى از دانشمندان مانند ابن عبدالبر و دیگران – مىفرمود: «شقىترین این امت از چه انتظار مىبرد که این محاسن را از خون این سر سیراب سازد؟» و بارها مىفرمود: «به خدا سوگند که موى صورتم را از خون بالاى آن سیراب خواهد کرد.»
یک معجزه
زمخشرى در «ربیع الابرار» از اممعبد آورده است که گفت: «روزى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وضو گرفت و در پاى درختخاردار خشکیدهاى در نزد ما آب دهان افکند و آن رختسبز شد و میوه داد و در زمان حیات آن حضرت ما از میوه آن شفا مىجستیم… اما سپس از پایین به بالا خشک شد و خار رویید و میوههایش ریخت و سبزى و تازگى آن از میان رفت. در این حال بود که ما از شهادت امیرالمؤمنان على علیهالسلام باخبر شدیم. و دیگر میوه نداد و ما از برگ آن بهرهمند بودیم و پس از چندى صبح کردیم و دیدیم که از ساقه آن خونى تازه مىجوشد و برگ آن هم خشک شده است. در همین حال خبر شهادت حسین علیهالسلام به ما رسید و درختبه کلى خشک گردید.» (۷)
پى نوشتها:
(۱)تاج الموالید / ۱۸٫
(۲)مثله کردن: بریدن انگشت و بینى و گوش و دیگر اعضاى کسى.
(۳)نهج البلاغه، نامه ۴۷٫
(۴)اقتباس از آیه ۲۲ سوره نور.
(۵)اقتباس از آیه ۱۹۸ سوره آل عمران.
(۶)نهج البلاغه، نامه ۲۳٫
(۷)تاریخ الخمیس، باب هجرت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم.

و اما مسئولیت شیعه یا مسئولیت ما :
مسئولیت ما که شیعه علی هستیم و به آن افتخار می کنیم،
مسئولیت ما که شیعه علی هستیم و دنیا ما را به جهت امیرالمؤمنین شناخته است که :
(و معروفین بتصدیقنا إیاکم)
مسئولیت ما که شیعه علی هستیم و خدای را بر تمسک به ولایت امیرالمؤمنین حمد می کنیم:
الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه أمیرالمؤمنین
آیا همین افتخار و اعتقاد و تمسک ما را بس است و دیگر مسئولیتی بر دوش ما نیست؟
پس علی وار بودن، علی وار زیستن و علی وار مردن چه می شود؟
آیا همین که بگوییم علی به عثمان بن حنیف که از خواص اصحاب اوست فرموده شما نمی توانید مثل من عمل کنید و اینکه امام سجاد زین العابدین در مقابل زهد و عبادت امیرالمؤمنین احساس عجز می کنند، اینکه امام باقر (ع) می فرماید: از ما معصومین هم هیچ کس توان انجام دادن اعمال علی (ع) را ندارد، آیا برای توجیه بی مسئولیتی ما کافی است؟
پس فرمایش علی (ع) چه می شود، که می فرماید :
إن لکل مأموم إماماً یقتدی به
هر پیروی را امامی است که به او اقتدا می کند و از او پیروی می نماید.
علی (ع) خود پاسخ ما را داده است و پس از ذکر سیره خود و ذکر اینکه شما توانایی چنین عمل کردنی را ندارید، می فرماید :
و لکن أعینونی بورعِ و إجتهادِ و عقهِ و سدادِ
اما با پرهیزکاری و تلاش فراوان و پاکدامنی و راستی مرا یاری دهید.
پس سخن در این نیست که ما یا جامعه ما بتواند خود را همگون و همسان با علی بن ابیطالب کند. سخن در پیدا کردن سمت و جهت حرکت است،یعنی :
مسئولیت ما و جامعه شیعی و علوی ما قرار گرفتن در سمت وسویی است که به علی (ع) منتهی می شود.
مسئولیت ما قرار گرفتن در جبهه ای است که علی (ع) علمدار اوست. پس اگر جامعه ما جامعه ای شیعی و حکومت ما حکومتی علوی است،با توجه به بارزترین شاخصه های امیرالمؤمنین در دوران حکومتش، مسئولیت فعلی ما چیست؟
1- تلاش جهت برقراری عدالت اجتماعی و تبدیل آن به فرهنگ ملی
عدالت اجتماعی یعنی یکسان بودن نظر و نگاه حکومت نسبت به آحاد مردم در مقابل قانون، امتیازات و برخوردها از یکسو و یکسان بودن حرکت و نگاه و اشاره مسئولین از بالاترین رده ها تا پایین ترین رده ها در پرداختن به مشکلات مردم از سوی دیگر. یعنی اینکه همه مردم جامع احساس کنند که به طور یکسان از برکات نظام اسلامی بهره مند می گردند و برای رسیدن به چنین مرتبه ای باید هیچ یک از اصول و ارزشها تحت الشعاع ملاحظه کاری و شخصیت افراد صاحب نفوذ قرار نگیرد. و البته همین عدالت امیرالمؤمنین بود که موجب شد کسانی که صاحب نفوذ بودند نتوانند او را تحمل کنند و در پایان هم (قتل فی محراب عبادته لشده عدله). گر چه توده های مردم از عدالت امیرالمؤمنین مسرور بودند اما متاسفانه به علت ضعیف بودن قدرت تحلیل مردم، افراد صاحب نفوذ برافکار مردم اثرمی گذاشتند و آنها را به انحراف و مخالفت می کشیدند.
پس مسئولیت ما اجرای عدالت در هر مقام و منصب به مقدار توان و طاقت است.
باید عدالتی را که می شود اجرا کرد ، به اجرا در آورد و برای رسیدن به آن ، مردم باید معنای عالت را بفهماندن تا عدالت به صورت یک فرهنگ در آمده و قابل تحمل شود و مردم برای رسیدن به آن تلاش کنند.
2- علاج بیماریهای اساسی جامعه اسلامی از طریق زهد علوی
اگر چه اکثریت مردم زمان امیرالمؤمنین کسانی بودند که از لذتهای دنیا محروم بودند، اما امیرالمؤمنین همچنان بر زهد تأکید می کرد و خطابش در این تأکید با متمکنین و ثروتمندان جامعه بود. امروز هم اکثریت مردم ما از یک سری امکانات اولیه زندگی محرومند، اما برخورداران از امتیازات دنیا، همچنان هم مورد خطاب کلام مولا علی (ع) می باشند و کسانی که مسئولیت دولتی دارند،بار مسئولیتشان سنگین تر است.
اجرای این دو سیره، مسئولیتی است که در پیش روی همه ماست.
امیرالمؤمنین این دو مشعل را روشن کرده است تا همه تاریخ را روشن کند و اگر کسانی سرپیچی کنند خودشان ضرر خواهند دید.
چرا که :
نام علی ، یاد علی و درس علی در تاریخ فراموش نخواهد شد.
داستان سیّد جواد کربلائى و پیرمرد مستضعف سنّى.
داستانى را حضرت سیّدنا الاعظم و استادنا الاکرم علّامه طباطبائى نقل میفرمودند که بسیار شایان توجّه است.
فرمودند: در کربلا واعظى بود به نام سیّد جواد از اهل کربلا و لذا او را سیّد جواد کربلائى مىگفتند. او ساکن کربلا بود ولى در ایّام محرّم و عزا میرفت در اطراف، در نواحى و قصبات دور دست تبلیغ میکرد، نماز جماعت میخواند، روضه میخواند و مسأله میگفت و سپس به کربلا مراجعت مینمود.
یک مرتبه گذرش افتاد به قصبهاى که همه آنها سنّى مذهب بودند، و در آنجا برخورد کرد با پیرمردى محاسن سفید و نورانى، و چون دید سنّى است، از در صحبت و مذاکره وارد شد، دید الان نمىتواند تشیّع را به او بفهماند؛ چون این مرد ساده لوح و پاک دل چنان قلبش از محبّت افرادى که غصب مقام خلافت را نمودند سرشار است که آمادگى ندارد و شاید ارائه مطلب نتیجه معکوس داشته باشد.
تا در یک روز که با آن پیرمرد تکلّم مینمود از او پرسید: شیخ شما کیست؟
(شیخ در نزد مردم عادى عرب، بزرگ و رئیس قبیله را گویند) و سیّد جواد میخواست با این سؤال کم کم راه مذاکره را با او باز کند تا بتدریج ایمان در دل او پیدا شده و او را شیعه نماید.
پیرمرد در پاسخ گفت: شیخ ما یک مرد قدرتمندى است که چندین خان ضیافت [1] دارد، چقدر گوسفند دارد، چقدر شتر دارد، چهار هزار نفر تیرانداز دارد، چقدر عشیره و قبیله دارد.
سیّد جواد گفت: بَه بَه از شیخ شما چقدر مرد متمکّن و قدرتمندى است!
بعد از این مذاکرات پیرمرد رو کرد به سیّد جواد و گفت: شیخ شما کیست؟
گفت: شیخ ما یک آقائى است که هر کس هر حاجتى داشته باشد بر آورده میکند؛ اگر در مشرق عالم باشى و او در مغرب عالم، و یا در مغرب عالم باشى و او در مشرق عالم، اگر گرفتارى و پریشانى براى تو پیش آید، اسم او را ببرى و او را صدا کنى، فوراً به سراغ تو مىآید و رفع مشکل از تو میکند.
پیرمرد گفت: بَه بَه عجب شیخى است! شیخ خوب است اینطور باشد، اسمش چیست؟
سیّد جواد گفت: شیخ علىّ دیگر در این باره سخنى به میان نرفت مجلس متفرّق شد و از هم جدا شدند و سیّد جواد هم به کربلا آمد.
امّا آن پیرمرد از شیخ علىّ خیلى خوشش آمده بود و بسیار در اندیشه او بود.
تا پس از مدّت زمانى که سیّد جواد به آن قریه آمد، با عشق و علاقه فراوانى که مذاکره را به پایان برساند و شیخ را شیعه کند، و با خود مىگفت: ما در آن روز سنگِ زیربنا را گذاشتیم و حالا بنا را تمام مىکنیم، ما در آن روز نامى از شیخ علىّ بردیم و امروز شیخ علىّ را معرّفى مىکنیم و پیرمرد روشندل را به مقام مقدّس ولایت أمیر المؤمنین علیه السّلام رهبرى مىنمائیم.
چون وارد قریه شد و از آن پیرمرد پرسش کرد، گفتند: از دار دنیا رفته است.
خیلى متأثّر شد، با خود گفت: عجب پیرمردى! ما در او دل بسته بودیم که او را به ولایت آشنا کنیم.
حیف، از دنیا رفت بدون ولایت، ما میخواستیم کارى انجام دهیم و پیرمرد را دستگیرى کنیم، چون معلوم بود که اهل عناد و دشمنى نیست، إلقاءات و تبلیغات سوء، پیرمرد را از گرایش به ولایت محروم نموده است.
بسیار فوت او در من اثر کرد و به شدّت متأثّر شدم.
به دیدن فرزندانش رفتم و به آنها تسلیت گفتم و تقاضا کردم مرا سر قبر او بَرید.
فرزندانش مرا بر سر تربت او بردند و گفتم: خدایا ما در این پیرمرد امید داشتیم چرا او را از دنیا بردى؟ خیلى به آستانه تشیّع نزدیک بود، افسوس که ناقص و محروم از دنیا رفت.
از سر تربت پیرمرد بازگشتیم و با فرزندان به منزل پیرمرد آمدیم. من شب را در همانجا استراحت کردم؛ چون خوابیدم، در عالم رؤیا دیدم درى است وارد شدم، دیدم دالان طویلى است و در یکطرف این دالان نیمکتى است بلند، و در روى آن دو نفر نشستهاند و آن پیرمرد سنّى نیز در مقابل آنهاست.
پس از ورود، سلام کردم و احوالپرسى کردم، دیدم در انتهاى دالان درى است شیشهاى و از پشت آن باغى بزرگ دیده میشد.
من از پیرمرد پرسیدم: اینجا کجاست؟ گفت: اینجا عالَم قبر من است، عالم برزخ من است و این باغى که در انتهاى دالان است متعلّق به من و قیامت من است.
گفتم: چرا در آن باغ نرفتى؟
گفت: هنوز موقعش نرسیده است؛ اوّل باید این دالان طىّ شود و سپس در آن باغ رفت.
گفتم: چرا طىّ نمىکنى و نمیروى؟
گفت: این دو نفر معلّم من هستند. این دو، دو فرشته آسمانیند آمدهاند مرا تعلیم ولایت کنند، وقتى ولایتم کامل شد میروم؛ آقا سیّد جواد! گفتى و نگفتى (یعنى گفتى که شیخ ما که اگر از مشرق یا مغرب عالم او را صدا زنند جواب میدهد و به فریاد میرسد اسمش شیخ
علىّ است؛ امّا نگفتى این شیخ علىّ، علىّ ابن أبى طالب است.) بخدا قسم همینکه صدا زدم: شیخ علىّ بفریادم رس، همینجا حاضر شد.
گفتم: داستان چیست؟
گفت: چون من از دنیا رفتم مرا آوردند در قبر گذاردند و نکیر و منکر به سراغ من آمدند و از من سؤال کردند
: مَنْ رَبُّکَ وَ مَنْ نَبیُّکَ وَ مَنْ إمامُکَ؟
من دچار وحشت و اضطرابى سخت شدم و هر چه مىخواستم پاسخ دهم به زبانم چیزى نمىآمد، با آنکه من اهل اسلامم، هر چه خواستم خداى خود را بگویم و پیغمبر خود را بگویم به زبانم جارى نمىشد.
نکیر و منکر آمدند که اطراف مرا بگیرند و مرا در حیطه غلبه و سیطره خود درآورده و عذاب کنند، من بیچاره شدم، بیچاره به تمام معنى، و دیدم هیچ راه گریز و فرارى نیست؛ گرفتار شدهام.
ناگهان به ذهنم آمد که تو گفتى: ما یک شیخى داریم که اگر کسى گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق عالم باشد یا در مغرب آن، فوراً حاضر میشود و رفع گرفتارى از او میکند.
من صدا زدم: اى شیخ علىّ به فریادم رس!
فوراً علىّ بن أبى طالب أمیر المؤمنین علیه السّلام حاضر شدند اینجا، و به آن دو نکیر و منکر گفتند: دست از این مرد بردارید، معاند نیست، او از دشمنان ما نیست، اینطور تربیت شده، عقائدش کامل نیست چون سعه نداشته است.
حضرت آن دو ملک را ردّ کردند و دستور دادند دو فرشته دیگر بیایند و عقائد مرا کامل کنند، این دو نفرى که روى نیمکت نشستهاند دو فرشتهاى هستند که به امر آن حضرت آمدهاند و مرا تعلیم عقائد مىکنند.
وقتى عقائد من صحیح شد من اجازه دارم این دالان را طىّ کنم و از آن وارد آن باغ گردم.
[1] خان ضیافت: به معناى مهمانسراست که در میان أعراب مشهور است، که با این خانها از هر کس که وارد شود خواه آشنا و خواه غریب پذیرائى میکنند.
منبع: معاد شناسى، ج3، ص: 109.
30 نفر شهید و 55 نفر مجروح
جلال سیاح معاون امنیتی و انتظامی استانداری سیستان و بلوچستان در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) اظهار کرد: ساعت 10:35 امروز دو نفر به قصد انجام عملیات انتحاری برای ورود به مسجد امام حسین (ع) تلاش کردند که این تلاش آنان بینتیجه میماند.
وی افزود: بعد از ناکامی یک نفر از آنان اقدام به انفجار در بین مردم در میدان فرمانداری این شهرستان میکند که بر اثر آن 30 نفر شهید و 55 نفر مجروح شدند.
وی ادامه داد: حال تعدادی از مجروحین وخیم است. احتمال افزایش تعداد شهدای این حادثه تروریستی وجود دارد.
معاون امنیتی و انتظامی استانداری سیستان و بلوچستان اظهار کرد: فرد دیگری که تلاش کرد، تا خودش را در بین مردمی که در حال کمک به مصدومان بودند و ماموران نیروی انتظامی منفجر کند، توسط نیروی انتظامی به هلاکت رسید.
وی افزود: تعدادی از شهدا از برادران اهل سنت بودند و تاکنون نیز هیچ فردی در این زمینه دستگیر نشده است.
بلافاصله پس از این جنایت تروریستی شورای تامین استان سیستان و بلوچستان برای برسی این موضوع تشکیل جلسه داد و تلاشها برای بررسی حادثه آغاز شد.
بمبگذاری در میان دستهجات عزاداری و سینهزنی
علی عبداللهی معاون امنیتی انتظامی وزیر کشور در ساعات اولیه این حادثه به ایسنا گفت: انفجار رخ داده در چابهار یک عملیات تروریستی انتحاری بوده است و دو نفر این عملیات را انجام دادند.
وی اظهار کرد: این عملیات تروریستی بین ساعت 10 تا 10 و30 دقیقه صبح روز تاسوعا در میدان فرمانداری شهر چابهار در میان دستهجات عزاداری و سینهزنی رخ داده است.
وی همچنین درباره عاملین این انفجار گفت: یکی از عاملین این حادثه طی این عملیات انتحاری کشته شد و با توجه به مراقبتهایی که صورت گرفت یکی از آنها مورد شناسایی و هدف قرار گرفت و نتوانست عملیات خود را به انجام برساند.
معاون امنیتی انتظامی وزیر کشور همچنین تاکید کرد: ما در حال بررسیهای بیشتر در خصوص این حادثه هستیم.
احتمال دخالت باقیمانده گروهک تروریستی ریگی در این جنایت
برخی گزارشها حاکی از احتمال دخالت باقیمانده گروهک تروریستی ریگی در این جنایت است.
این خبر ساعتی پیش از سوی شبکه خبری العربیه اعلام شد.
احتمال ردپای وهابیون در حادثه
نماینده مردم زاهدان نیز با ابراز تاسف از دو انفجار صبح روز چهارشنبه در جمع هیات عزاداران حسینی (ع) در شهرستان چابهار عوامل این دو انفجار را دو فرد وهابی معرفی کرد.
حسینعلی شهریاری در گفتوگو با ایسنا اظهار کرد: بر اساس اطلاعات محلی عامل این دو انفجار دو فرد وهابی بودند و ظاهرا با این اعتقاد که با کشتن شیعیان بهشت برایشان تضمین میشود! دست به این اقدام وحشیانه و تروریستی زدند.
سازمانهای اطلاعاتی انگلیس و آمریکا حامی جنایت اخیر چابهار هستند
همچنین رییس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس به ایسنا گفت: تجربه حوادث گذشته اثبات کرده است که سازمانهای اطلاعاتی انگلیس و آمریکا پشت سر جنایاتی نظیر جنایت صبح روز چهارشنبه چابهار قرار دارند.
علاءالدین بروجردی اظهار کرد: جمهوری اسلامی ایران امروز با یک پدیده پیچیده امنیتی مواجه است.
وی خاطرنشان کرد: وزیر کشور به عنوان رییس شورای امنیت کشور و مسوول حفظ امنیت مردم باید به کمک ارگانهای اطلاعاتی و امنیتی به ویژه وزارت اطلاعات، سپاه پاسداران و ناجا متناسب با پیچیدگی این پدیده برنامهریزی کند.
وی همچنین تاکید کرد: باید با جدیت و قاطعیت بیشتری در این زمینه عمل کنیم به ویژه اینکه به دلیل صعب العبور بودن بخشهای وسیعی از نوار مرزی موفق به انسداد مرزها نشدهایم. منشاء حوادثی نظیر انفجارهای چابهار خارج از مرزهای کشور است.
رییس کمیسیون امنیت ملی مجلس با محکوم کردن این جنایت و عرض تسلیت به خانواده شهداء و مجروحان این حوادث ابراز امیدواری کرد که دستگاههای مسوول هرچه سریعتر عوامل جنایتهای جدید را به سزای عملشان برسانند.
آخرین آمار شهدا و مجروحان
مدیرکل پزشکی قانونی سیستان و بلوچستان از شهید شدن یک کودک خردسال و سه زن در حادثه تروریستی شهرستان چابهار به ایسنا خبر داد.
فریبرز آیتی اظهار کرد: 23 تن از شهدای حادثه تروریستی شهرستان چابهار شناسایی شدند.
وی ادامه داد: شهدای حادثه صبح امروز شامل:«محمد وطنخواه»، «غلامرضا خسروی»، «عزیز اسفند تاج»، «غلامرضا قاسمی»، «گل محمد فرهمند»، «غلامرضا میرزایی»، «رجبعلی بردبار»، «اکبر کوهکن»، «علیرضا خواه»، «عبدالله آرش»، «مسلم تابخیز»، «مسعود منصوری»، «منصور موذن»، «محسن کیخا»، «رضا حسین پور صنعتی»، «محمد رضایی»، «احمد چهار دیواری»، «مصطفی کوهکن»، «عرفان کتری»، و خانمها «ربابه رستمی»، «نسترن خسروی» و «سکینه سندگل» و کودک خردسال «اثنی پردل»میشود.
همچنین دکتر راشدی رییس مرکز مدیریت و حوادث و فوریتهای پزشکی زاهدان نیز به خبرنگار ایسنا، گفت: تعداد شهدا به 32 نفر رسیده و در حال حاضر هم 82 نفر مجروح در بیمارستانهای شهرستان چابهار بستری هستند.
وی افزود: تمام اکیپهای درمانی و بیمارستانی و مراکز بهداشتی در حال آمادهباش هستند و مجروحان به نحو احسنت خدماتدهی خواهند شد.
سیدعلی باطنی فرماندار شهرستان چابهار نیز به ایسنا گفت: تمامی امکانات پزشکی – درمانی شهرستان چابهار برای خدماتدهی به مجروحان حادثه بسیج شدهاند و کمکهای بهداشتی که از سایر شهرستانها درخواست شده در حال رسیدن هستند.
اشاره الجزیره به عاملان اصلی عملیات تروریستی چابهار
شبکه تلویزیونی الجزیره در خبری تلویحا به دست داشتن آمریکا و رژیم صهیونیستی در اقدام تروریستی علیه مردم چابهار در روزتاسوعای حسینی اشاره کرد.
شبکه تلویزیونی الجزیره قطر ضمن مخابره خبر انفجار دو بمب در شهر چابهار و شهید و مجروح شدن ده ها تن از مردم گفت:
چابهار، بندری در دورترین نقطه جنوب شرقی ایران است و احمدی نژاد رییس جمهور ایران در سفر هفته گذشته خود قول داد آن را به بندری اقتصادی و مهم برای مردم تبدیل کند.
خبرنگار الجزیره گفت: بندر چابهار که در نزدیکی دریای عمان است اهمیت زیادی دارد.
عوامل مرتبط با شبکه های جاسوسی سیا و موساد بارها برای مقابله با الگوی ایرانی - اسلامی پیشرفت در استان سیستان و بلوچستان دست به اقدامات تروریستی و کشتار مردم زده اند.
مقام های امنیتی آمریکایی و رژیم صهیونستی ایجاد ناآرامی بین اقوام ایرانی به خصوص شیعه و سنی را هرگز در اظهارات و برنامه های خود پنهان نکرده اند و به صراحت از آن سخن می گویند.
بندر چابهار یکی از منطقه راهبردی برای کریدور شمال - جنوب محسوب می شود.
همه ی اینها را بگذارید کنار حمایت رذیلانه مدعیان حقوق بشر از یک زن فاسد که همسر خود را به فجیع ترین شکلی کشته است
کجاست حقوق بشر؟؟؟؟؟!!!!!
منابع مقاله:
فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛
بعد از رحلت پیامبر، بر اثر شرایط خاصی که ایجاد شده بود، حضرت علی(ع) مجبور شد به مدت 25 سال از صحنه اجتماع به طور خاصی کناره بگیرد و سکوت اختیار کند، آنحضرت در این مدت نه در جهادی شرکت کرد و نه در اجتماع به طور رسمی سخن گفت، شمشیر در نیام کرد و به وظایف فردی پرداخت.
این سکوت وگوشه گیری طولانی برای شخصیتی که در گذشته در متن اجتماع قرار داشت ودومین شخص جهان اسلام ورکن بزرگی برای مسلمانان به شمار میرفتسهل وآسان نبود. روح بزرگی، چون حضرت علی - علیه السلام میخواست که بر خویش مسلط شود وخود را با وضع جدید که از هر نظر با وضع سابق تضاد داشت تطبیق دهد.
فعالیتهای امام - علیه السلام در این دوره در امور زیر خلاصه میشد:
1 - عبادت خدا، آن هم به صورتی که در شان شخصیتی مانند حضرت علی - علیه السلام بود; تا آنجا که امام سجاد عبادت وتهجد شگفت انگیز خود را در برابر عبادتهای جد بزرگوار خود ناچیز میدانست.
2 - تفسیر قرآن وحل مشکلات آیات وتربیتشاگردانی مانند ابن عباس، که بزرگترین مفسر اسلام پس از امام - علیه السلام به شمار میرفت.
3 - پاسخ به پرسشهای دانشمندان ملل ونحل دیگر، بالاخص یهودیان ومسیحیان که پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای تحقیق در باره اسلام رهسپار مدینه میشدند وسؤالاتی مطرح میکردند که پاسخگویی جز حضرت علی - علیه السلام، که تسلط او بر تورات وانجیل از خلال سخنانش روشن بود، پیدا نمیکردند. اگر این خلا به وسیله امام - علیه السلام پر نمیشد جامعه اسلامی دچار سرشکستگی شدیدی میشد. وهنگامی که امام به کلیه سؤالات پاسخهای روشن وقاطع میداد انبساط وشکفتگی عظیمی در چهره خلفایی که بر جای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بودند پدید میآمد.
4 - بیان حکم بسیاری از رویدادهای نوظهور که در اسلام سابقه نداشت ودر مورد آنها نصی در قرآن مجید وحدیثی از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم در دست نبود. این یکی از امور حساس زندگی امام - علیه السلام است واگر در میان صحابه شخصیتی مانند حضرت علی - علیه السلام نبود، که به تصدیق پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم داناترین امت وآشناترین آنها به موازین قضا وداوری به شمار میرفت، بسیاری از مسائل در صدر اسلام به صورت عقده لاینحل وگره کور باقی میماند.
همین حوادث نوظهور ایجاب میکرد که پس از رحلت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم امام آگاه ومعصومی به سان پیامبر در میان مردم باشد که بر تمام اصول وفروع اسلام تسلط کافی داشته، علم وسیع وگسترده او امت را از گرایشهای نامطلوب وعمل به قیاس وگمان باز دارد واین موهبتبزرگ، به تصدیق تمام یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، جز در حضرت علی - علیه السلام در کسی نبود.
قسمتی از داوریهای امام - علیه السلام واستفادههای ابتکاری وجالب وی از آیات در کتابهای حدیث وتاریخ منعکس است. (1)
5 - هنگامی که دستگاه خلافت در مسائل سیاسی وپارهای از مشکلات با بن بست روبرو میشد، امام - علیه السلام یگانه مشاور مورد اعتماد بود که با واقع بینی خاصی مشکلات را از سر راه آنان بر میداشت ومسیر کار را معین میکرد. برخی از این مشاورهها در نهج البلاغه ودرکتابهای تاریخ نقل شده است.
6 - تربیت وپرورش گروهی که ضمیر پاک وروح آمادهای برای سیر وسلوک داشتند، تا در پرتو رهبری وتصرف معنوی امام - علیه السلام بتوانند قلههای کمالات معنوی را فتح کنند وآنچه را که با دیده ظاهر نمیتوان دید با دیده دل وچشم باطنی ببینند.
7 - کار وکوشش برای تامین زندگی بسیاری از بینوایان ودرماندگان; تا آنجا که امام - علیه السلام با دستخود باغ احداث میکرد وقنات استخراج می نمود وسپس آنها را در راه خدا وقف میکرد.
اینها اصول کارها وفعالیتهای چشمگیر امام علیه السلام در این ربع قرن بود. ولی باید باکمال تاسف گفت که تاریخ نویسان بزرگ اسلام به این بخش از زندگی امام - علیه السلام اهمیتشایانی نداده، خصوصیات وجزئیات زندگی حضرت علی - علیه السلام را در این دوره درست ضبط نکردهاند. در حالی که آنان وقتی به زندگی فرمانروایان بنی امیه وبنی عباس وارد میشوند آنچنان به دقت وبه طور گسترده سخن میگویند که چیزی را فروگذار نمیکنند.
آیا جای تاسف نیست که خصوصیات زندگی بیست وپنجساله امام - علیه السلام در هالهای از ابهام باشد ولی تاریخ جفاکار یا نویسندگان جنایتگر مجالس عیش ونوش فرزندان معاویه ومروان وخلفای عباسی را با کمال دقت ضبط کنند واشعاری را که در این مجالس میخواندند وسخنان لغوی را که میان خلفا ورامشگران رد وبدل میشده ورازهایی را که در دل شب پرده از آنها فرو میافتاده، به عنوان تاریخ اسلام، در کتابهای خود درج کنند؟! نه تنها این قسمت از زندگی آنها را تنظیم کردهاند، بلکه جزئیات زندگی حاشیه نشینان وکارپردازان وتعداد احشام واغنام وخصوصیات زر وزیور ونحوهآرایش زنان ومعشوقههای آنان را نیز بیان کردهاند. ولی وقتی به شرح زندگی اولیای خدا ومردان حق میرسند، همانان که اگر جانبازی وفداکاری ایشان نبود هرگز این گروه بی لیاقت نمیتوانستند زمام خلافت وسیادت را در ستبگیرند، گویی بر خامه آنان زنجیر بستهاند وهمچون رهگذری شتابان میخواهند این فصل از تاریخ را به سرعتبه پایان برسانند.
نخستین برگ ورق میخورد
نخستین برگ این فصل در لحظهای ورق خورد که سرمبارک پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم بر سینه امام - علیه السلام بود وروح او به ابدیت پیوست. حضرت علی - علیه السلام جریان این واقعه را در یکی از خطبههای تاریخی خود (2) چنین شرح میدهد:
یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که حافظان تاریخ زندگی او هستند به خاطر دارند که من هرگز لحظهای از خدا وپیامبر او سرپیچی نکردهام. در جهاد با دشمن که قهرمانان فرار میکردند وگام به عقب مینهادند، از جان خویش در راه پیامبر خدا دریغ نکردم. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جان سپرد در حالی که سرش بر سینه من بود وبر روی دست من جان از بدن او جدا شد ومن برای تبرک ستبرچهرهام کشیدم. آنگاه بدن او را غسل دادم وفرشتگان مرا یاری میکردند. گروهی از فرشتگان فرود آمده گروهی بالا میرفتندوهمهمه آنان که بر جسد پیامبر نماز میخواندند مرتب به گوش میرسید; تا اینکه او را در آرامگاه خود نهادیم. هیچ کس در حال حیات ومرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از من به او سزاوارتر وشایستهتر نیست.
درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گروهی را در سکوت فرو برد وگروهی دیگر را به تلاشهای مرموز ومخفیانه وا داشت.
پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نخستین واقعهای که مسلمانان با آن روبرو شدند موضوع تکذیب وفات پیامبر از جانب عمر بود!او غوغایی در برابر خانه پیامبر برپا کرده بود وافرادی را که میگفتند پیامبر فوت شده است تهدید میکرد. هرچه عباس وابن ام مکتوم آیاتی را که حاکی از امکان مرگ پیامبر بود تلاوت میکردند مؤثر نمیافتاد. تا اینکه دوست او ابوبکر که در بیرون مدینه به سر میبرد آمد وچون از ماجرا آگاه شد با خواندن آیهای (3) که قبل از او دیگران نیز تلاوت کرده بودند عمر را خاموش کرد!
هنگامی که حضرت علی - علیه السلام مشغول غسل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شد وگروهی از اصحاب او را کمک میکردند ودر انتظار پایان یافتن غسل وکفن بودند وخود را برای خواندن نماز بر جسد مطهر پیامبر آماده میکردند جنجال سقیفه بنی ساعده به جهت انتخاب جانشین برای پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم برپا شد. رشته کار در سقیفه در دست انصار بود، اما وقتی ابوبکر وعمر وابوعبیده که از مهاجران بودند از برپایی چنین انجمنی آگاه شدند جسد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را که برای غسل آماده میشد ترک کردند وبه انجمن انصار در سقیفه پیوستند وپس از جدالهای لفظی واحیانا زد وخورد ابوبکر با پنج رای به عنوان خلیفه رسول الله انتخاب شد، در حالی که احدی از مهاجران، جز آن سه نفر، از انتخاب او آگاه نبودند. (4)
در این گیر و دار که امامعلیه السلام مشغول تجهیز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود وانجمن سقیفه نیز به کار خود مشغول بود، ابوسفیان که شم سیاسی نیرومندی داشتبه منظور ایجاد اختلاف در میان مسلمانان در خانه حضرت علی - علیه السلام را زد وبه گفت: دستت را بده تا من با تو بیعت کنم ودست تو را به عنوان خلیفه مسلمانان بفشارم، که هرگاه من با تو بیعت کنم احدی از فرزندان عبد مناف با تو به مخالفتبرنمی خیزد، واگر فرزندان عبد مناف با تو بیعت کنند کسی از قریش از بیعت تو تخلف نمی کند وسرانجام همه عرب تو را به فرمانروایی میپذیرند. ولی حضرت علی - علیه السلام سخن ابوسفیان را با بی اهمیتی تلقی کرد وچون از نیت او آگاه بود فرمود: من فعلا مشغول تجهیز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هستم.
همزمان با پیشنهاد ابوسفیان یا قبل آن، عباس نیز از حضرت علی - علیه السلام خواست که دستبرادر زاده خود را به عنوان بیعتبفشارد، ولی آن حضرت از پذیرفتن پیشنهاد او نیز امتناع ورزید.
چیزی نگذشت که صدای تکبیر به گوش آنان رسید. حضرت علی - علیه السلام جریان را از عباس پرسید. عباس گفت: نگفتم که دیگران در اخذ بیعتبر تو سبقت میجویند؟ نگفتم که دستت را بده تا با تو بیعت کنم؟ ولی تو حاضر نشدی ودیگران بر تو سبقت جستند.
آیا پیشنهاد عباس وابوسفیان واقع بینانه بود؟
چنانکه حضرت علی - علیه السلام تسلیم پیشنهاد عباس میشد وبلافاصله پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلمگروهی از شخصیتها را برای بیعت دعوت میکرد، مسلما اجتماع سقیفه به هم میخورد ویا اساسا تشکیل نمیشد. زیرا دیگران هرگز جرات نمیکردند که مسئله مهم خلافت اسلامی را در یک محیط کوچک که متعلق به گروه خاصی بود مطرح سازند وفردی را با چند رای برای زمامداری انتخاب کنند.
با این حال، پیشنهاد عمومی پیامبر وبیعتخصوصی چند نفر از شخصیتها با حضرت علی - علیه السلام دور از واقع بینی بود و تاریخ در باره این بیعت همان داوری را میکرد که در باره بیعت ابوبکر کرده است. زیرا زمامداری حضرت علی - علیه السلام از دو حال خالی نبود: یا امام - علیه السلام ولی منصوص وتعیین شده از جانب خداوند بود یا نبود. در صورت نخست، نیازی به بیعت گرفتن نداشت واخذ رای برای خلافت وکاندیدا ساختن خود برای اشغال این منصب یک نوع بی اعتنایی به تعیین الهی شمرده میشد وموضوع خلافت رااز مجرای منصب الهی واینکه زمامدار باید از طرف خدا تعیین گردد خارج میساخت ودر مسیر یک مقام انتخابی قرار میداد; وهرگز یک فرد پاکدامن وحقیقتبین برای حفظ مقام وموقعیتخود به تحریف حقیقت دست نمیزند وسرپوشی روی واقعیت نمیگذارد، چه رسد به امام معصوم. در فرض دوم، انتخاب حضرت علی - علیه السلام برای خلافت همان رنگ و انگ را میگرفت که خلافت ابوبکر گرفت وصمیمی ترین یار او، خلیفه دوم، پس از مدتها در باره انتخاب ابوبکر گفت: «کانتبیعة ابی بکر فلتة وقی الله شرها». (5) یعنی انتخاب ابوبکر برای زمامداری کاری عجولانه بود که خداوند شرش را باز داشت.
از همه مهمتر اینکه ابوسفیان در پیشنهاد خود کوچکترین حسن نیت نداشت ونظر او جز ایجاد اختلاف ودودستگی وکشمکش در میان مسلمانان واستفاده از آب گل آلود وبازگردانیدن عرب به دوران جاهلیت وخشکاندن نهال نوپای اسلام نبود.
وی وارد خانهحضرت علی - علیه السلام شد واشعاری چند در مدح آن حضرت سرود که ترجمه دو بیت آن به قرار زیر است:
فرزندان هاشم! سکوت را بشکنید تا مردم، مخصوصا قبیلههای تیم وعدی در حق مسلم شما چشم طمع ندوزند.
امر خلافت مربوط به شما وبه سوی شماست وبرای آن جز حضرت علی کسی شایستگی ندارد. (6)
ولی حضرت علی - علیه السلام به طور کنایه به نیت ناپاک او اشاره کرد وفرمود: «تو در پی کاری هستی که ما اهل آن نیستیم».
طبری مینویسد:
علی او را ملامت کردوگفت: تو جز فتنه وآشوب هدف دیگری نداری. تو مدتها بدخواه اسلام بودی. مرا به نصیحت وپند وسواره وپیاده تو نیازی نیست. (7)
ابوسفیان اختلاف مسلمانان را در باره جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خوبی دریافت ودر باره آن چنین ارزیابی کرد:
طوفانی میبینم که جز خون چیز دیگری نمیتواند آن را خاموش سازد. (8)
ابوسفیان در ارزیابی خود بسیار صائب بود واگر فداکاری واز خودگذشتگی خاندان بنی هاشم نبود طوفان اختلاف را جز کشت وکشتار چیزی نمیتوانست فرو نشاند.
گروه کینه توز
بسیاری از قبایل عرب جاهلی به انتقامجویی وکینه توزی مشهور ومعروف بودند واگر در تاریخ عرب جاهلی میخوانیم که حوادث کوچک همواره رویدادهای بزرگی را به دنبال داشته استبه این جهتبوده است که هیچ گاه از فکر انتقام بیرون نمیآمدند. درست است که آنان در پرتو اسلام تا حدی از سنتهای جاهلانه دست کشیدند وتولدی دوباره یافتند، اما چنان نبود که این نوع احساسات کاملا ریشه کن شده، اثری از آنها در زوایای روح آنان باقی نمانده باشد; بلکه حس انتقام جویی پس از اسلام نیز کم وبیش به چشم میخورد.
بی جهت نیست که حباب بن منذر، مرد نیرومند انصار وطرفدار انتقال خلافتبه جبهه انصار، در انجمن سقیفه رو به خلیفه دوم کرد وگفت:
ما با زمامداری شما هرگز مخالف نیستیم وبر این کار حسد نمیورزیم، ولی از آن میترسیم که زمام امور به دست افرادی بیفتد که ما فرزندان وپدران وبرادران آنان را در معرکههای جنگ وبرای محو شرک وگسترش اسلام کشتهایم; زیرا بستگان مهاجران به وسیله فرزندان انصار وجوانان ما کشته شدهاند. چنانچه همین افراد در راس کار قرار گیرند وضع ما قطعا دگرگون خواهد شد.
ابن ابی الحدید مینویسد:
من در سال 610 هجری کتاب «سقیفه» تالیف احمد بن عبد العزیز جوهری را نزد ابن ابی زید نقیب بصره میخواندم. هنگامی که بحثبه سخن حباب بن منذر رسید، استادم گفت: پیش بینی حباب بسیار عاقلانه بود وآنچه او از آن میترسید در حمله مسلم بن عقبه به مدینه، که این شهر به فرمان یزید مورد محاصره قرارگرفت، رخ داد وبنی امیه انتقام خون کشتگان بدر را از فرزندان انصار گرفتند.
سپس استادم مطلب دیگری را نیز یاد آوری کرد وگفت:
آنچه را که حباب پیش بینی میکرد پیامبر نیز آن را پیش بینی کرده بود. او نیز از انتقامجویی وکینه توزی برخی از اعراب نسبتبه خاندان خود میترسید، زیرا میدانست که خون بسیاری از بستگان ایشان در معرکههای جهاد به وسیله جوانان بنی هاشم ریخته شده است ومیدانست که اگر زمام کار در دست دیگران باشد چه بسا کینه توزی آنان را به ریختن خون فرزندان خاندان رسالتبرانگیزد. از این جهت، مرتبا در باره علی سفارش میکرد واو را وصی وزمامدار امت معرفی مینمود تا بر اثر موقعیت ومقامی که خاندان رسالتخواهند داشتخون علی وخون اهل بیت وی مصون بماند. . . اما چه میتوان کرد; تقدیر مسیر حوادث را دگرگون ساخت وکار در دست دیگران قرار گرفت ونظر پیامبر جامه عمل به خود نپوشید وآنچه نباید بشود شد وچه خونهای پاکی که از خاندان او ریختند. (9)
گرچه سخن نقیب بصره از نظر شیعه صحیح نیست، زیرا به عقیده ما، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به فرمان خدا حضرت علی - علیه السلام را به پیشوایی امت نصب وتعیین کرد وعلت انتخاب حضرت علی - علیه السلام حفظ خون او واهل بیتش نبود، بلکه شایستگی حضرت علی - علیه السلام بود که چنین مقام وموقعیتی را برای او فراهم ساخت; اما، در عین حال، تحلیل او کاملا صحیح است. اگر زمام امور در ستخاندان حضرت علی - علیه السلام بود هرگز حوادث اسفبار کربلا وکشتار فرزندان امام - علیه السلام به وسیله جلادان بنی امیه وبنی عباس رخ نمیداد وخون پاک خاندان رسالتبه دستیک مشت مسلمان نما ریخته نمیشد.
سکوت پر معنی
جای گفت وگو نیست که رحلت پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم جامعه اسلامی وخاندان رسالت را با بحران عجیبی روبرو ساخت وهرلحظه بیم آن میرفت که آتش جنگ داخلی میان مسلمانان بر سر موضوع خلافت وفرمانروایی شعله ور شود وسرانجام جامعه اسلامی به انحلال گراید وقبایل عرب تازه مسلمان به عصر جاهلیت وبت پرستی بازگردند.
نهضت اسلام، نهضت جوان ونهال نوبنیادی بود که هنوز ریشههای آن در دلها رسوخ نکرده واکثریت قابل ملاحظهای از مردم آن را از صمیم دل نپذیرفته بودند.
هنوز حضرت علی - علیه السلام وبسیاری از یاران با وفای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، از تغسیل وتدفین پیامبر فارغ نشده بودند که دو گروه از اصحاب مدعی خلافتشدند وجار وجنجال بسیاری به راه انداختند. این دو گروه عبارت بودند از:
1 - انصار، به ویژه تیره خزرج، که پیش از مهاجران در محلی به نام سقیفه بنی ساعده دور هم گرد آمدند وتصمیم گرفتند که زمام کار را به سعد بن عباده رئیس خزرجیان بسپارند واو را جانشین پیامبر سازند. ولی چون در میان تیرههای انصار وحدت کلمه نبود وهنوز کینههای دیرینه میان قبایل انصار، مخصوصا تیرههای اوس وخزرج، به کلی فراموش نشده بود، جبهه انصار در صحنه مبارزه با مخالفت داخلی روبرو شد واوسیان با پیشوایی سعد که از خزرج بود مخالفت نمودند ونه تنها او را در این راه یاری نکردند بلکه ابراز تمایل کردند که زمام کار را فردی از مهاجران به ستبگیرد.
2 - مهاجران ودرراس آنان ابوبکر وهمفکران او. این گروه، با اینکه در انجمن سقیفه در اقلیت کامل بودند، ولی به علتی که اشاره شد توانستند آرایی برای ابوبکر گرد آورند وسرانجام پیروزمندانه از انجمن سقیفه بیرون آیند ودر نیمه راه تا مسجد نیز آراء وطرفدارانی پیدا کنند وابوبکر، به عنوان خلیفه پیامبر، بر منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قرار گیرد ومردم را برای بیعت واطاعت دعوت کند.
جناح سوم ومسئله خلافت
در برابر آن دو جناح، جناح سومی وجود داشت که از قدرت روحی ومعنوی بزرگی برخوردار بود. این جناح تشکیل میشد از شخص امیر مؤمنانعلیه السلام ورجال بنی هاشم وتعدادی از پیروان راستین اسلام که خلافت را مخصوص حضرت علی - علیه السلام میدانستند واو را از هر جهتبرای زمامداری ورهبری شایسته تر از دیگران میدیدند.
آنان با دیدگان خود مشاهده میکردند که هنوز مراسم تدفین جسد مطهر پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم به پایان نرسیده بود که دو جناح مهاجر وانصار بر سرخلافت پیامبر به جنگ وستیز برخاستند.
این جناح برای اینکه مخالفتخود را به سمع مهاجرین وانصار بلکه همه مسلمانان برسانند واعلام کنند که انتخاب ابوبکر غیر قانونی ومخالف تنصیص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ومباین اصول مشاوره بوده است در خانه حضرت زهرا - علیها السلام - متحصن شده، در اجتماعات آنان حاضر نمیشدند. ولی این تحصن سرانجام در هم شکست ومخالفان خلافت مجبور شدند خانه دخت گرامی پیامبر را ترک گویند وبه مسجد بروند.
در آن وضعیت وظیفه جناح سوم بسیار سنگین بود. به ویژه امام - علیه السلام که با دیدگان خود مشاهده میکرد خلافت ورهبری اسلامی از محور خود خارج میشود وبه دنبال آن امور بسیاری از محور خود خارج خواهد شد. از این رو، امام - علیه السلام تشخیص داد که ساکت ماندن وهیچ نگفتن یک نوع صحه بر این کار نارواست که داشتشکل قانونی به خود میگرفت وسکوت شخصیتی مانند امام - علیه السلام ممکن بود برای مردم آن روز ومردمان آینده نشانه حقانیت مدعی خلافت تلقی شود. پس مهر خاموشی را شکست وبه نخستین وظیفه خود که یاد آوری حقیقت از طریق ایراد خطبه بود عمل کرد ودر مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، که به اجبار از او بیعتخواستند، رو به گروه مهاجر کرد وگفت:
ای گروه مهاجر، حکومتی را که حضرت محمدصلی الله علیه و آله و سلم اساس آن را پی ریزی کرد از دودمان او خارج نسازید ووارد خانههای خود نکنید. به خدا سوگند، خاندان پیامبر به این کار سزاوارترند، زیرا در میان آنان کسی است که به مفاهیم قرآن وفروع واصول دین احاطه کامل دارد وبه سنتهای پیامبر آشناست وجامعه اسلامی را به خوبی میتواند اداره کند وجلو مفاسد را بگیرد وغنایم را عادلانه قسمت کند. با وجود چنین فردی نوبتبه دیگران نمیرسد. مبادا از هوی وهوس پیروی کنید که از راه خدا گمراه واز حقیقت دور میشوید. (10)
امام - علیه السلام برای اثبات شایستگی خویش به خلافت، در این بیان، بر علم وسیع خود به کتاب آسمانی وسنتهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وقدرت روحی خود در اداره جامعه بر اساس عدالت تکیه کرده است، واگر به پیوند خویشاوندی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز اشاره داشته یک نوع مقابله با استدلال گروه مهاجر بوده است که به انتساب خود به پیامبر تکیه میکردند.
طبق روایات شیعه امیر مؤمنان - علیه السلام با گروهی از بنی هاشم نزد ابوبکر حاضر شده، شایستگی خود را برای خلافت، همچون بیان پیشین از طریق علم به کتاب وسنت وسبقت در اسلام بر دیگران وپایداری در راه جهاد وفصاحت در بیان وشهامت وشجاعت روحی احتجاج کرد;چنانکه فرمود:
من در حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وهم پس از مرگ او به مقام ومنصب او سزاوارترم. من وصی ووزیر وگنجینه اسرار ومخزن علوم او هستم. منم صدیق اکبر وفاروق اعظم. من نخستین فردی هستم که به او ایمان آورده او را در این راه تصدیق کردهام. من استوارترین شمادر جهاد با مشرکان، اعلم شما به کتاب وسنت پیامبر، آگاهترین شما بر فروع واصول دین، وفصیحترین شما در سخن گفتن وقویترین واستوارترین شمادر برابر ناملایمات هستم. چرا در این میراث با من به نزاع برخاستید؟ (11)
امیر مؤمنان - علیه السلام در یکی دیگر از خطبههای خود، خلافت را از آن کسی میداند که تواناترین افراد بر اداره امور مملکت وداناترین آنها به دستورات الهی باشد; چنانکه میفرماید:
ای مردم، شایسته ترین افراد برای حکومت، تواناترین آنها بر اداره امور وداناترین آنها به دستورات الهی است. اگر فردی که در او این شرایط جمع نیستبه فکر خلافت افتاد از او میخواهند که به حق گردن نهد، واگر به افساد خود ادامه داد کشته میشود. (12)
این نه تنها منطق حضرت علی - علیه السلام استبلکه برخی از مخالفان او نیز که گاه با وجدان بیدار سخن میگفتند به شایستگی حضرت علی - علیه السلام برای خلافت اعتراف میکردند واذعان داشتند که با مقدم داشتن دیگری بر او حق بزرگی را پایمال کردهاند.
هنگامی که ابوعبیده جراح از امتناع حضرت علی - علیه السلام از بیعتبا ابوبکر آگاه شد رو به امام کرد وگفت:
زمامداری را به ابوبکر واگذار که اگر زنده ماندی واز عمر طولانی برخوردار شدی تو نسبتبه زمامداری از همه شایسته تر هستی، زیرا ملکات فاضله وایمان نیرومند وعلم وسیع ودرک وواقع بینی وپیشگامی در اسلام وپیوند خویشاوندی ودامادی تو سبتبه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر همه محرز است. (13)
امیر مؤمنان - علیه السلام در بازستاندن حق خویش تنها به اندرز وتذکر اکتفا نکرد، بلکه بنا به نوشته بسیاری از تاریخنویسان در برخی از شبها همراه دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ونور دیدگان خود حسنین - علیهما السلام - با سران انصار ملاقات کرد تا خلافت را به مسیر واقعی خود باز گرداند. ولی متاسفانه از آنان پاسخ مساعدی دریافت نکرد، چه عذر میآوردند که اگر حضرت علی پیش از دیگران به فکر خلافت افتاده، از ما تقاضای بیعت میکرد ما هرگز او را رها نکرده، با دیگری بیعت نمیکردیم.
امیر مؤمنان در پاسخ آنان میگفت: آیا صحیح بود که من جسد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در گوشه خانه ترک کنم وبه فکر خلافت واخذ بیعتباشم؟ دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در تایید سخنان حضرت علی - علیه السلام میفرمود: علی به وظیفه خود از دیگران آشناتر است. حساب این گروه که علی را از حق خویش بازداشتهاند با خداست. (14)
این نخستین کار امام - علیه السلام در برابر گروه متجاوز بود تا بتواند از طریق تذکر واستمداد از بزرگان انصار، حق خود را از متجاوزان بازستاند. ولی، به شهادت تاریخ، امام - علیه السلام از این راه نتیجه ای نگرفت وحق او پایمال شد. اکنون باید پرسید که در چنان موقعیتخطیر ووضع حساس، وظیفه امام چه بود. آیا وظیفه او تنها نظاره کردن وساکت ماندن بود یا قیام ونهضت؟
برای امام علیه السلام بیش از یک راه وجود نداشت
اندرز ویاد آوریهای امیر مؤمنان - علیه السلام در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ودر حضور گروهی از مهاجرین وانصار، حقیقت را روشن ساخت وحجت را بر همهمسلمانان تمام کرد. اما خلیفه وهمفکران او بر قبضه کردن دستگاه خلافت اصرار ورزیدند ودر صدد گسترش قدرت خویش بر آمدند. گذشت زمان نه تنها به سود امام - علیه السلام نبود، بلکه بیش از پیش پایههای خلافت را در اذهان وقلوب مردم استوارتر میساخت ومردم به تدریج وجود چنین حکومتی را به رسمیتشناخته، کم کم به آن خو میگرفتند.
در این وضعیتحساس، که گذشت هر لحظه ای به زیان خاندان رسالت وبه نفع حکومت قتبود، تکلیف شخصیتی مانند حضرت علی - علیه السلام چه بود؟در برابر امام - علیه السلام دو راه بیش وجود نداشت: یا باید به کمک رجال خاندان رسالت وعلاقه مند وپیروان راستین خویش بپا خیزد وحق از دست رفته را باز ستاند، یا اینکه سکوت کند واز کلیه امور اجتماعی کنار برود ودر حد امکان به وظایف فردی واخلاقی خود بپردازد.
علائم وقرائن گواهی - چنانکه ذیلا خواهد آمد - میدهند که نهضت امام - علیه السلام در آن اوضاع به نفع اسلام جوان وجامعه نوبنیاد اسلامی نبود. لذا پیمودن راه دوم برای حضرت علی - علیه السلام متعین ولازم بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ارتداد امت نگران بود
1 - آیات قرآنی حاکی ازآن است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلمدر دوران حیات خود از آینده جامعه اسلامی سخت نگران بود وبا مشاهده یک سلسله حوادث ناگوار این احتمال در ذهن او قوت میگرفت که ممکن است گروه یا گروههایی پس از درگذشت او به دوران جاهلی بازگردند وسنن الهی را به دست فراموشی بسپارند.
این احتمال هنگامی در ذهن او قوت گرفت که در جنگ احد، وقتی شایعه کشته شدن پیامبر از طرف دشمن در میدان نبرد منتشر شد، با چشمان خود مشاهده کرد که اکثر قریب به اتفاق مسلمانان راه فرار را در پیش گرفته، به کوهها ونقاط دور دست پناه بردند وبرخی تصمیم گرفتند که از طریق تماس با سرکرده منافقان (عبد الله بن ابی) از ابوسفیان امان بگیرند. وعقاید مذهبی آنان چنان سست وبی پایه شد که در باره خدا گمان بد بردند وافکار غلط به خود راه دادند. قرآن مجید از این راز چنین پرده بر میدارد:
و طائفة قد اهمتهم انفسهم یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیة یقولون هل لنا من الامر من شیء . (آل عمران: 153;
گروهی از یاران پیامبر چنان در فکر جان خود بودند که در باره خدا گمانهای باطل، به سان گمانهای دوران جاهلیت، میبردند ومیگفتند: آیا چاره ای برای ماهست؟
قرآن کریم در آیه ای دیگر تلویحا از اختلاف ودو دستگی یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پس از رحلت او خبر داده، میفرماید:
و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئا و سیجزی الله الشاکرین . (آل عمران: 144)
محمد فقط پیامبری است که پیش از او نیز پیامبران آمدهاند. آیا اگر بمیرد یا کشته شود شما به افکار وعقاید جاهلیتباز میگردید؟هرکس عقبگرد کند ضرری به خدا نمیرساند وخداوند سپاسگزاران را پاداش نیک میدهد.
این آیه از طریق تقسیم اصحاب پیامبر به دو گروه «مرتجع به عصر جاهلی» و«ثابت قدم وسپاسگزار» تلویحا میرساند که پس از درگذشت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ممکن است مسلمانان دچار اختلاف ودودستگی شوند.
2 - بررسی سرگذشت گروهی که در سقیفه بنی ساعده گرد آمده بودند به خوبی نشان میدهد که در آن روز چگونه از رازها پرده بر افتاد وتعصبهای قومی وعشیره ای وافکار جاهلی بار دیگر خود را از خلال گفت وگوهای یاران پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم نشان داد وروشن شد که هنوز تربیت اسلامی در جمعی از آنان نفوذ نکرده، اسلام وایمان جز سرپوشی بر چهره جاهلیت ایشان نبوده است.
بررسی این واقعه تاریخی به خوبی میرساند که هدف از آن اجتماع وآن سخنرانیها وپرخاشها، جز منفعت طلبی نبوده است وهرکس میکوشید که لباس خلافت را، که باید بر اندام شایسته ترین فرد امت پوشیده شود، بر اندام خود بپوشد. آنچه که در آن انجمن مطرح نبودمصالح اسلام ومسلمانان بود وتفویض امر به شایسته ترین فرد امت که با تدبیر خردمندانه ودانش وسیع وروح بزرگ واخلاق پسندیده خود بتواند کشتی شکسته اسلام را به ساحل نجات رهبری کند.
در آن اوضاع که عقیده اسلامی در قلوب رسوخ نکرده، عادات وتقالید جاهلی هنوز از دماغها بیرون نرفته بود، هرنوع جنگ داخلی ودسته بندی گروهی مایه انحلال جامعه وموجب بازگشتبسیاری از مردم به بت پرستی وشرک میشد.
3 - از همه روشنتر سخنان حضرت علی - علیه السلام در آغاز حوادث سقیفه است. امام در سخنان خود به اهمیت اتحاد اسلامی وسرانجام شوم اختلاف وتفرقه اشاره کرده است. از باب نمونه هنگامی که ابوسفیان میخواست دستحضرت علی - علیه السلام را به عنوان بیعتبفشارد وازاین راه به مقاصد پلید خود برسد، امام رو به جمعیت کرد وچنین فرمود:
موجهای فتنه را با کشتیهای نجات بشکافید. از ایجاد اختلاف ودودستگی دوری گزینید ونشانههای فخر فروشی را از سر بردارید. . . اگر سخن بگویم میگویند بر فرمانروایی حریص است واگر خاموش بنشینم میگویند از مرگ میترسد. به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب به مرگ بیش از علاقه کودک به پستان مادر است. اگر سکوت میکنم به سبب علم وآگاهی خاصی است که در آن فرو رفتهام واگر شما هم مثل من آگاه بودید به سان ریسمان چاه مضطرب ولرزان میشدید. (15)
علمی که امام - علیه السلام از آن سخن میگوید همان آگاهی ازنتایج وحشت آور اختلاف ودودستگی است. او میدانست که قیام وجنگ داخلی به قیمت محو اسلام وبازکشت مردم به عقاید جاهلی تمام میشود.
4 - هنگامی که خبر درگذشت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در میان قبایل تازه مسلمان منتشر شد گروهی از آنها پرچم ارتداد وبازگشتبه آیین نیاکان را بر افراشتند وعملا با حکومت مرکزی به مخالفتبرخاستند وحاضر به پرداخت مالیات اسلامی نشدند. نخستین کاری که حکومت مرکزی انجام داد این بود که گروهی از مسلمانان راسخ وعلاقه مند را برای نبرد با مرتدان بسیج کرد تا بار دیگر به اطاعت از حکومت مرکزی وپیروی از قوانین اسلام گردن نهند ودر نتیجه اندیشهارتداد که کم وبیش در دماغ قبایل دیگر نیز در حال تکوین بود ریشه کن شود.
علاوه بر ارتداد بعضی قبایل، فتنه دیگری نیز در یمامه برپا شد وآن ظهور مدعیان نبوت مانند مسیلمه وسجاح وطلیحه بود.
در آن اوضاع واحوال که مهاجرین وانصار وحدت کلمه را از دست داده، قبایل اطراف پرچم ارتداد برافراشته، مدعیان دروغگو در استانهای نجد ویمامه به ادعای نبوت برخاسته بودند، هرگز صحیح نبود که امام - علیه السلام پرچم دیگری برافرازد وبرای احقاق حق خود قیام کند. امام در یکی از نامههای خود که به مردم مصر نوشته استبه این نکته اشاره میکند ومیفرماید:
به خدا سوگند، من هرگز فکر نمیکردم که عرب خلافت را از خاندان پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم بگیرد یا مرا از آن باز دارد. مرا به تعجب وانداشت جز توجه مردم به دیگری که دست او را به عنوان بیعت میفشردند. از این رو، من دست نگاه داشتم. دیدم که گروهی از مردم از اسلام بازگشتهاند ومیخواهند آیین محمدصلی الله علیه و آله و سلم را محو کنند. ترسیدم که اگر به یاری اسلام ومسلمانان نشتابم رخنه و ویرانیی در پیکر آن مشاهده کنم که مصیبت واندوه آن بر من بالاتر وبزرگتر از حکومت چند روزه ای است که به زودی مانند سراب یا ابر از میان میرود. پس به مقابله با این حوادث برخاستم ومسلمانان را یاری کردم تا آن که باطل محو شد وآرامش به آغوش اسلام بازگشت. (16)
در آغاز خلافت عثمان که شورای تعیین خلافتبه نفع عثمان رای داد، امام - علیه السلام رو به اعضای شورا کرد وگفت:
همگی میدانید که من برای خلافت از دیگران شایسته ترم. ولی مادام که امور مسلمانان رو به راه باشد خلافت را رها میکنم; هرچند بر من ستم شود. واگر من نسبتبه حکومت از خود بی میلی نشان میدهم به جهت درک ثواب وپاداشی است که در این راه وجود دارد. (17)
ابن ابی الحدید میگوید:
در یکی از روزهایی که علی عزلت گزیده، دست روی دست گذاشته بود، بانوی گرامی وی فاطمه زهرا، او را به قیام ونهضت وبازستانی حق خویش تحریک کرد. در همان هنگام صدای مؤذن به ندای
«اشهد ان محمدا رسول الله»
بلند شد. امام رو به همسر گرامی خویش کرد وگفت: آیا دوست داری که این صدا در روی زمین خاموش شود؟ فاطمه گفت: هرگز. امام فرمود: پس راه همین است که من در پیش گرفتهام. (18)
به سبب اهمیت موضوع، قدری پیرامون آن بحث کرده، نتایج قیام مسلحانه امام - علیه السلام را با ارائه اسناد صحیح بررسی میکنیم.
ارزش والای هدف
در میان مسائل اجتماعی کمتر مسئله ای، از حیث اهمیت ونیاز به دقت، به پایه مدیریت ورهبری میرسد. شرایط رهبری آنچنان دقیق وحایز اهمیت است که در یک اجتماع بزرگ، تنها چند نفر انگشتشمار واجد آن میشوند.
در میان همه نوع رهبری، شرایط رهبران آسمانی به مراتب سنگینتر ووظایف آنان بسیار خطیرتر از شرایط ووظایف رهبران اجتماعی است که با گزینش جامعه چنین مقام وموقعیتی را به دست میآورند.
در رهبریهای الهی ومعنوی هدف بالاتر وارجمندتر از حفظ مقام وموقعیت است ورهبر برای این برانگیخته میشود که به هدف تحقق بخشد وچنانچه بر سر دو راهی قرار گیرد وناچار شود که یکی را رها کرده دیگری را برگزیند، برای حفظ اصول واساس هدف، باید از رهبری دستبردارد وهدف را مقدستر از حفظ مقام وموقعیت رهبری خویش بشمارد.
امیر مؤمنان - علیه السلام نیز پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با این مسئله مهم روبرو شد. زیرا هدف از رهبری وفرمانروایی او پرورش نهالی بود که به وسیله پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم در سرزمین حجاز غرس شده بود;نهالی که باید به مرور زمان به درختی برومند وبارور مبدل شود وشاخههای آن بر فراز تمام جهان سایه بگستراند ومردم در زیر سایه آن بیارامند واز ثمرات مبارکش بهره مند شوند.
امام - علیه السلام پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تشخیص داد که در موقعیتی قرار گرفته است که اگر اصرار به قبضه کردن حکومت وحفظ مقام خود کند اوضاعی پیش میآید که زحمات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وخونهای پاکی که در راه هدف مقدس آن حضرت ریخته شده استبه هدر میرود.
عقدهها وکینههای دیرینه
جامعه اسلامی در آن ایام چنان دچار اختلاف نظر ودودستگی شده بود که یک جنگ داخلی ویک خونریزی کوچک موجب انفجارهایی در داخل وخارج مدینه میشد. بسیاری از قبایلی که در مدینه یا بیرون از آن زندگی میکردند نسبتبه حضرت علی - علیه السلام بی مهر بوده، کینه او را سختبه دل داشتند. زیرا حضرت علی - علیه السلام بودکه پرچم کفر این قبایل را سرنگون کرده، قهرمانانشان ر ا به خاک ذلت افکنده بود. اینان، هرچند بعدها پیوند خود را با اسلام محکمتر کرده، به خداپرستی وپیروی از اسلام تظاهر میکردند، ولی در باطن بغض وعداوت خود را نسبتبه مجاهدان اسلام محفوظ داشتند.
در چنان موقعیتی اگر امام - علیه السلام از طریق توسل به قدرت وقیام مسلحانه در صدد اخذ حق خویش بر میآمد به نتایج زیر منجر میشد:
1 - در این نبرد امام - علیه السلام بسیاری از یاران وعزیزان خود را که از جان ودل به امامت ورهبری او معتقد بودند از دست میداد. البته هرگاه با شهادت این افراد حق به جای خود بازمی گشت جانبازی آنان در راه هدف چندان تاسفبار نبود، ولی چنانکه خواهیم گفت، با کشته شدن این افراد حق به صاحب آن باز نمیگشت.
2 - نه تنها حضرت علی - علیه السلام عزیزان خود را از دست میداد بلکه قیام بنی هاشم ودیگر عزیزان ویاران راستین حضرت علی سبب میشد که گروه زیادی از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که به خلافت امام - علیه السلام راضی نبودند وبه آن تن نمیدادند نیز کشته شوند ودر نتیجه قدرت مسلمانان در مرکز به ضعف میگرایید. این گروه، هرچند در مساله رهبری در نقطه مقابل امام - علیه السلام موضع گرفته بودند، ولی در امور دیگر اختلافی با آن حضرت نداشتند وقدرتی در برابر شرک وبت پرستی ومسیحیت ویهودیتبه شمار میرفتند.
3 - براثر ضعف مسلمانان، قبایل دور دست که نهال اسلام در سرزمین آنها کاملا ریشه ندوانیده بود به گروه مرتدان ومخالفان اسلام پیوسته، صف واحدی تشکیل میداد وچه بسا بر اثر قدرت مخالفان ونبودن رهبری صحیح در مرکز، چراغ توحید برای ابد به خاموشی میگرایید.
امیر مؤمنان - علیه السلام این حقایق تلخ ودردناک را از نزدیک لمس میکرد ولذا سکوت را بر قیام مسلحانه ترجیح میداد. خوب است این مطالب را از زبان خود امام - علیه السلام بشنویم.
عبد الله بن جناده میگوید:
من در نخستین روزهای زمامداری علی از مکه وارد مدینه شدم ودیدم همه مردم در مسجد پیامبر دور هم گرد آمدهاند ومنتظر ورود امام هستند. پس ازمدتی علی، در حالی که شمشیر خود را حمایل کرده بود، از خانه بیرون آمد. همه دیدهها به سوی او دوخته شده بود تا اینکه در مسند خطابه قرار گرفت وسخنان خود را پس از حمد وثنای خداوند چنین آغاز کرد:
هان ای مردم، آگاه باشید هنگامی که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم از میان ما رختبربست لازم بود که کسی با ما در باره حکومتی که او پی ریزی کرد نزاع نکندوبه آن چشم طمع ندوزد، زیرا ما وارث وولی وعترت او بودیم. اما برخلاف انتظار، گروهی از قریش به حق ما دست دراز کرده، خلافت رااز ما سلب کردند واز آن خود قرار دادند. به خدا سوگند، اگر ترس از وقوع شکاف واختلاف در میان مسلمانان نبود وبیم آن نمیرفت که بار دیگر کفر وبت پرستی به ممالک اسلامی باز گردد واسلام محو ونابود شود، وضع ما غیر این بود که مشاهده میکنید. (19)
کلبی میگوید:
هنگامی که علی - علیه السلام برای سرکوبی پیمان شکنانی مانند طلحه وزبیر عازم بصره شد خطبه ای به شرح زیر ایراد کرد:
هنگامی که خداوند پیامبر خود را قبض روح کرد قریش، با خودکامگی، خود را بر ما مقدم شمرد وما را از حقمان بازداشت. ولی من دیدم که صبر وبردباری بر این کار بهتر از ایجاد تفرقه میان مسلمانان وریختن خون آنان است. زیرامردم به تازگی اسلام را پذیرفته بودند ودین مانند مشک سرشار از شیر بود که کف کرده باشد، وکمترین سستی آن را فاسد میکرد وکوچکترین فرد آن را واژگون میساخت. (20)
ابن ابی الحدید، که هم به حضرت علی - علیه السلام مهر میورزد وهم نسبتبه خلفا تعصب دارد، در باره کینههای ریشه دار گروهی از صحابه نسبتبه امیر المؤمنین - علیه السلام چنین مینویسد:
تجربه ثابت کرده است که مرور زمان سبب فراموشی کینهها وخاموشی آتش حسد وسردی دلهای پرکینه میشود. گذشت زمان سبب میشود که نسلی بمیرد ونسل دیگر جانشین آن گردد ودر نتیجه کینههای دیرینه به صورت کمرنگ از نسل قبل به نسل بعد منتقل شود. روزی که حضرت علی بر مسند خلافت نشستبیست وپنجسال از رحلت پیامبر میگذشت وانتظار میرفت که در این مدت طولانی عداوتها وکینهها به دست فراموشی سپرده شده باشد. ولی برخلاف انتظار، روحیه مخالفان حضرت علی پس از گذشت ربع قرن عوض نشده بود وعداوت وکینه ای که در دوران پیامبر وپس از درگذشت وی نسبتبه حضرت علی داشتند کاهش نیافته بود. حتی فرزندان قریش ونوباوگان وجوانانشان، که شاهد حوادث خونین معرکههای اسلام نبودند وقهرمانیهای امام را در جنگهای بدر واحد و. . . بر ضد قریش ندیده بودند، به سان نیاکان خود سرسختانه با حضرت علی عداوت میورزیدند وکینه او را به دل داشتند.
. . . چنانچه امام، با این وضع، پس از درگذشت پیامبر بر مسند خلافت تکیه میزد وزمام امور را به دست میگرفت آتشی در درون مخالفان او روشن میشد وانفجارهایی رخ میداد که نتیجه آن جز محو اسلام ونابودی مسلمانان وبازگشت جاهلیتبه ممالک اسلامی نبود. (21)
امام - علیه السلام در یکی از سخنرانیهای خود به گوشه ای از نتایج قیام مسلحانه خود اشاره کرده، میفرماید:
پس از درگذشت پیامبر در کار خویش اندیشیدم. در برابر صف آرایی قریش جز اهل یتخود یار ویاوری ندیدم. پس به مرگ آنان راضی نشدم وچشمی را که در آن خاشاک رفته بود فرو بستم وبا گلویی که استخوان در آن گیر کرده بود نوشیدم وبر گرفتگی راه نفس وبر حوادث تلختر از زهر صبر کردم. (22)
اتحاد مسلمانان
اتحاد مسلمانان از بزرگترین آمال وآرزوهای امام - علیه السلام بود. او به خوبی میدانست که این اتحاد در زمان پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم سبب شده بود که رعب عجیبی در دل امپراتوران جهان وقدرتهای بزرگ رخنه کند واسلام به سرعت رشد ونمو کرده، گسترش یابد. ولی اگر این وحدت به جهت مسئله رهبری از بین میرفت مسلمانان دچار انواع گرفتاریها واختلافات میشدند وبالاخص گروهی از قریش که به کسوت اسلام در آمده بودند دنبال بهانه بودند تا ضربت اساسی خود را بر پیکر اسلام وارد سازند.
در میان مهاجران، ماجراجویانی به نام سهیل بن عمرو، حارث بن هشام، عکرمة بن ابی جهل و. . . بودند که مدتها از دشمنان سرسخت مسلمانان وبه ویژه انصار به شمار میرفتند، ولی سپس، به عللی ودر ظاهر، کفر وبت پرستی را ترک کردند واسلام آوردند. وقتی انصار، پس از شکست در سقیفه، به هواداری امام - علیه السلام برخاستند ومردم را به پیروی از او دعوت کردند، این افراد ماجراجو بی اندازه ناراحتشدند واز دستگاه خلافتخواستند که تیره خزرج از انصار را باید برای بیعت دعوت کند واگر از بیعتسرباز زدند با آنها به نبرد برخیزد.
هریک از سه نفر مذکور در اجتماع بزرگی سخنرانی کرد. ابوسفیان نیز به آنان پیوست! در برابر آنان، خطیب انصار به نام ثابتبن قیس به انتقاد از مهاجران برخاست وبه سخنان آنان پاسخ داد.
جنگ میان مهاجرین وانصار، به صورت ایراد خطابه وشعر، تا مدتی ادامه داشت. متن سخنان واشعار طرفین را ابن ابی الحدید در شرح خود آورده است. (23)
با در نظر گرفتن این اوضاع روشن میشود که چرا امام - علیه السلام سکوت را بر قیام مسلحانه ترجیح داد وچگونه با حزم وتدبیر، کشتی طوفان زده اسلام را به ساحل نجات رهبری کرد. واگر علاقه به اتحاد مسلمانان نداشت وعواقب وخیم اختلاف و دودستگی را پیش بینی نمیکرد، هرگز اجازه نمیداد مقام رهبری از آن دیگران باشد.
در همان روزهای سقیفه، یک نفر از بستگان حضرت علی - علیه السلام اشعاری در مدح او سرود که ترجمهآنها چنین است:
من هرگز فکر نمیکردم که رهبری امت را از خاندان هاشم واز امام ابوالحسن سلب کنند.
آیا حضرت علی نخستین کسی نیست که بر قبله شما نماز گزارد؟ آیا داناترین شما به قرآن وسنت پیامبر او نیست؟
آیا وی نزدیکترین فرد به پیامبر نبود؟ آیا او کسی نیست که جبرئیل او را در تجهیز پیامبر یاری کرد؟ (24)
هنگامی که امام - علیه السلام از اشعار او آگاه شد قاصدی فرستاد که او را از خواندن اشعار خویش باز دارد وفرمود:
«سلامة الدین احب الینا من غیره».
سلامت اسلام از گزند اختلاف، برای ما از هر چیز خوشتر است.
در جنگ صفین مردی از قبیلهبنی اسد از امام - علیه السلام سؤال کرد: چگونه قریش شما را از مقام خلافت کنار زدند؟حضرت علی - علیه السلام از سؤال بی موقع او ناراحتشد، زیرا گروهی از سربازان امام به خلفا اعتقاد داشتند وطرح این مسائل در آن هنگام موجب دو دستگی در میان صفوف آنان میشد. لذا امام - علیه السلام پس از ابراز ناراحتی چنین فرمود:
به احترام پیوندی که با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داری وبه سبب اینکه هر مسلمانی حق پرسش دارد، پاسخ تو را به اجمال میگویم. رهبری امت از آن ما بود وپیوند ما با پیامبر از دیگران استوارتر بود، اما گروهی بر آن بخل ورزیدند وگروهی از آن چشم پوشیدند. داور میان ما وآنها خداست وبازگشت همه به سوی اوست. (25)
اینها بعضی از علل سکوت امیرمؤمنان حضرت علی - علیه السلام بود که به سبب حفظ اساس اسلام، دست از حق خود کشید وبیست وپنجسال جرعههای تلختر از زهر نوشید.
پینوشتها:
1 - محقق عالیقدر آقای شیخ محمد تقی شوشتری کتابی تحت این عنوان نوشته که به فارسی نیز ترجمه شده است.
2 - نهج البلاغه عبده، خطبه 192: «لقد علم المستحفظون من اصحاب محمدصلی الله علیه و آله و سلم. . . ».
3 - آیه 30 سوره زمر: انک میت و انهم میتون ( تو میمی میری ودیگران نیز میمیرند).
4 - در باره تاریخچه سقیفه واینکه چگونه ابوبکر با پنج رای روی کار آمد به کتاب رهبری امت و پیشوائی در اسلام تالیف های نگارنده مراجعه فرمایید. چون در آن دو کتاب پیرامون فاجعه سقیفه به طور گسترده سخن گفتهایم، در اینجا دامن سخن را کوتاه کردیم.
5 - تاریخ طبری، ج3، ص 205; سیره ابن هشام، ج4، ص 308.
6 - الدرجات الرفیعة، ص87:
بنی هاشم لا تطعموا الناس فیکم
فما الامر الا فیکم والیکم
ولا سیما تیم ابن مرة او عدی
ولیس لها الا ابو حسن علی
7 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج2، ص 45.
8 - «انی لاری عجاجة لا یطفؤها الا الدم». ; همان، ج2، ص 44 به نقل از کتاب السقیفة جوهری.
9 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج2، ص53.
10 - الامامة والسیاسة، ج1، ص 11.
11 - احتجاج طبرسی، ج1، ص 95.
12 - نهج البلاغه عبده، خطبه 168: «ایها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه. . . ».
13 - الامامة والسیاسة، ج1، ص 12.
14 - الامامة والسیاسة، ج1، ص 12 وشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج2، ص47، نقل از نامه معاویه.
15 - نهج البلاغه، خطبه 5.
16 - نهج البلاغه عبده، نامه 62.
17 - نهج البلاغه عبده، خطبه 71.
18 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج11، ص113.
19 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج1، ص307.
20 - همان، ج8، ص 30.
21 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج11، ص 114(خطبه 311).
22 - فنظرت فاذا لیس لی معین الا اهل بیتی فضننتبهم عن الموت واغضیت علی القذی و شربت علی الشجی و صبرت علی اخذ الکظم و علی امر من طعم العلقم. نهج البلاغه عبده، خطبه26. قریب این مضمون در خطبه 212 نیز آمده است.
23 - ر. ک. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج6، ص45 - 23.
24 - همان، ج6، ص 21.
25 - نهج البلاغه عبده، خطبه157.
هنگامی که ابوبکر و عمر علیهما اللعنة برای معذرت خواهی فریبانه (چون اگر حقیقت داشت خلافت را عرضه می کردند و یا فدک را پس می دادند) به خدمت حضرت زهرا(س) رسیدند و حضرت جواب سلام آنها را ندادند و در پایان به آنها فرمودند:
آیا شما از پدرم شنیدید که فرمود: فاطمة بضعة منی فمن آذاها فقد آذانی {3}، فاطمه پاره ی تن من است، هر که او را بیازارد مرا آزرده است.
آنها جواب دادند که شنیده ایم.
حضرت به آن دو فرمودند:
خدا را شاهد می گیرم و ملائکه را به این که شما دو نفر مرا به خشم آوردید و رضایت مرا به دست نیاوردید و اگر پیامبر(ص) را ملاقات نمایم هرآینه شکایت شما دو نفر را به وی خواهم کرد! {4}
اللهم لا تجعلنی من خصماء آل محمد علیهم السلام و لا تجعلنی من أعداء آل محمد علیهم السلام و لا تجعلنی من أهل الحَنق و الغیظ علی آل محمد علیهم السلام فانی أعوذ بک من ذلک فأعذنی و أستجیر بک فأجرنی